یادداشتهای شب
جمعه ششم شهریور 1388«یادداشت های شب »
یاداشت سه شنبه تاریخ ...
دیشب دیر اومدی ، خوا بم برد . شام خوب بود؟ قابل نداره . راستی اونا
لکّه های خون بود ؟
یادداشت یکشنبه تاریخ ...
صبحی بلند شد دیدم شام دست نخورده مونده ،نخودش نمی پخت شاید بخاطر اینه من حوصله نداشتم آخه تو اداره حال خوشی نداشتم . رئیس گفت سر به هوا . تو چه جوری ؟ پیرهن آبیتو دوست داشتی اتو کردم بپوش . اون یکیو پیدا نکردم .
یادداشت های دو شنبه تاریخ ...
چند روزه صبح پا میشم یادداستی سر میز نمی بینم وسطهای شب از خواب بیدار شدم دیدم بغلم خوابیدی . مثل بچه ای کوچولو دست و پا تو داده بودی توی شکم . جمع شده بودی . دلم بحالت سوخت . مدیر آپارتمان اجاره رو بیشتر کرده . توی یه یادداشت نوشته از زیر در داده داخل . بقیه پولو بزار رو میز همون جایی که یادداشت میزاریم اگه فرصت شد یواشکی رئیس نفهمه ، برم بانک بریزم به حساب. ببینم هنوز دمپایی پات می کنی ؟ نوک انگشتات یخ نمی زنه ؟ مگه کفشاتو پاک نکردم ؟
یادداشت شنبه تاریخ ...
چی میشه کمتر کار کنیم و بیشتر با هم باشیم ؟ امروز سر حال بودم همکارام گفتند چه خبره ؟ گفتم با شوهرم رفتم تفریح . خندیدند . گفتند خوش به حالت. دیگه چه خبر ؟ خوب عزیزم الان یادداشت میخونی حتماً دیر وقته از بس با مشتری سر وکله زدی خسته ای نه ؟ فردا هم باید با صدای رفته گر خیابون پاشی هروله بری سر کار بهت حق میدم تا اونجا هم راه کمی نیست. راستی دیگه از اون حرفایی خوشم میاد برام نمی نویسی ؟
یادداشت شنبه تاریخ ...
دیدی این روزا هوا چه زود تاریک میشه ؟ رسیدم خونه تاریک بود احساس تنهایی کردم مگه میشه این وقتا یاد بچه نیفتی ؟ قبض آب و برق واریز کردم پیرهنت که لک برداشته بود شستم ،درسته رنگ وروش رفته اما قابل استفاده است . زیر بغلشم دوختم ، خونه رو جارو کشیدم ، دیگه کمتر یادداشت بنویس هی بگو کثیفه کثیفه . فکر نمی کنی بخاطر اینه زیاد تو خونه نیستیم ، حس و حالی باید باشه یا نه ؟
یادداشت سه شنبه تاریخ ...
بچه چیه ؟ من نگفتم به خیالت نمیدونم خرج خورد و خوراکمون بزور در می آریم ؟ زندگی سگیه دیگه ولی اگه احساسموبه تو نگم به کی بگم ؟ در ضمن چرا پایان یادداشت ناتموم بود ؟ خسته بودی ؟ حال نداشتی ؟ یا ...ببینم تو نمی تونی یه کم خوش خط بنویسی ؟ در مورد اون چند تا شماره نا شناس که رو صفحه تلفنه چی گفتی ؟
یادداشت سه شنبه تاریخ ... سر گیجه نگو. یک مشتری رو چند تا میدیدم به رئیس گفتم اجازه نداد میگفت شلوغه خودم ترسیدم پاشم برم دکتر یه چند وقتیه خانمی میاد ملاقات رئیس می ترسم بیاد جای من . با دیدن اون خانم پریشون میشم می ترسم رئیس بگه کارایی ندارم. یعنی نمی گه ؟چرا میگه.غش کردم با آمبولانس بردنم . پرستاری که سوزنم زد گفت رگام پیدا نیست خون که نگو یارو می گفت چرا خونم این ریختیه ،اونی که سرم وصل کرد گفت فشارم افت کرده نمی دونم چی شده اگه زنگ می زدم حتماً
می اومدی ؟ رئیس تون اجازه میداد؟ هوا سرد بود انگاری ناف آسمون پاره شده اینهمه برف کوچه خیابون تا حالا دیدی ؟برف پشت بوم ها رو ریختن تو کوچه ، خیابون، شده قوز بالا قوز، بخاطر همین نتونستم زود برسم خونه راستی فحش هایی که توی یادداشت چیه ؟
یادداشت چهارشنبه تاریخ ...
کی گفته اضافه کاری کنی ؟لابد باز هم اعصابت بهم ریخته ؟منم همینو میگم پدرامون خرج خود شو نو بدن شاهکار کردن . در ضمن غذایی که الان می خوری بیرون خریدم . حال غذا درست کردن نداشتم . ژاکت به چوب رختی آویزونه . گفتی برا چی در خونه رو باز گذاشتی ؟تیکه های یادداشتتو نتونستم پیدا کنم کنار هم بچسبونم . خنده اش کجا بود ؟ در باز باشه یهو بیست تا گربه با هم میان دا خل . ببینم پاسخ اون سوالم چی شد ؟
یادداشت دو شنبه تاریخ ...
چرا بخندم ؟ من هم یه روز رفتم توی مغازه ای ،آقایی که اونجا بود گفت چی میخو ای ؟ چی می تونستم بگم؟ برگشتم تو خیابون به طرفی که نمی دونستم کجا میره را ه افتادم . اون دفعه هم توی ماشین خوابم برد چشم باز کردم متوجه شدم توی شهر دیگه ام .
یادداشت سه شنبه تاریخ ...
شب تو خواب دستم حلقه شد دور گردنت احساس کردم باید به چیزی چنگ بزنم عین سنگ افتاده بودی یه قالب یخ . پلک زدی گفتی بگیر بخواب . کمی از ترسم کم شد . تو آینه به خودت نگاه کردی ؟چشمات گود افتاده . به خودت فشار نیار .به تو چه شرکت میخواد برشکست بشه . این نباشه یکی دیگه راستی دندونت چی شد؟
یادداشت یکشنبه تاریخ ...
دیگه خسته شدم . دوست دارم هر روز با هم حرف بزنیم تو دوست نداری؟ گند بگیرن درشو . وقتایی هم که پیش همیم جون نداریم حرف بزنیم یادداشت نوشتن هم حوصله می خواد، لابد میگی حالا به حرفات رسیدم؟ راستی سر او ن مرد چی اومد ؟
یادداشت دوشنبه تاریخ ...
دیشب سرکار خوابیده بو دی . خواب دیدم بغل یه غریبه خوابیدم از خواب پریدم جات توی رختخواب خالی بود . دیروز روز تولدم بود یه یادداشت برا ت گذاشته بودم رو میز مونده بود صبح انداختم توی سطل آشغال میگی نه ؟ یه نگاه بنداز .
یادداشت یکشنبه تاریخ ...
همسایه طبقه پائین فهمیده من و تو برا هم یادداشت می نویسیم نمی دونم چه جوری؟ احتمالاً یکی از یادداشت ها افتاده توی حیاط . میگفت خوش به حالتون دوست دارم شوهرم یکبار برام یادداشت بنویسه شوهرم پر حرفه بچه ها هم که خونه بختن . من به حال اون افسوس میخورم اون به حال من، به خودم شک کردم به نظرت حق با منه یا اون ؟ دندوناش توی دهنش نبود عین موجودات ما قبل تاریخ . به نظرت یه جورایی ترسناک نیست ؟
یاداشت شنبه تاریخ...
باهات قهرم . تمایل ندارم باهات حرف بزنم ، چی مسخره است ؟ لابد میگی بدون دلیل ؟بچه شدی؟ از روز جمعه خوشم نیومد آخه الان فصل تفریح؟ سرده سرد، تو خودم مچاله شدم احساس کردم به یه غریبه پناه بردم . چرا غای شهر یهو خاموش شد. دلهره داشتم . نمیدونم چیکار کنم ؟ اگه می خوای گشنه نمو نی فردا تو مسیر غذایی ، چیزی حاضری بگیر .
یادداشت سه شنبه تاریخ ...
امروز سر و کله خانمه پیدا نشده بره توی اتاق رئیس ولی من منتظر بودم اتفاقی بیفته سرکار صحبت لباسای نو بود با ماهی های توی خیابون. من خمیازه ام گرفته بود یکی از همکارام که طبع شعر داره یادم نیست گفت چی ؟ ولی مفهومش این جوری بود لباس چی چی درخت نمی دونم اجباری است به چی قهار گند زدم بهش نه ؟
یادداشت چهارشنبه تاریخ ...
اون خانومه باز هم اومد خودم ندیدمش از بوی اودکلن لعنتی اش فهمیدم . بو کشیدم تا رسیدم به اتاق رئیس خیلی دوس داشتم چاقویی همرام باشه تا ... تو با یارو چکار کردی ؟ همو نی که سبیلای باریکی داره؟ توی شرکت مسئول چی بود ؟ گفتی دوس دارم دارش بزنم .
یادداشت دوشنبه تاریخ ...
این دفعه هم موجود ما قبل تاریخ اومد خونمون نشست رو همون مبل . هیچ حرفی نمی زد دلم ضعف رفت تنها دم رفتن یه جمله گفت با ید حواسمو جمع کنم چون نمی دونم چی ؟ دندوناش تو دهنش نبود معلوم نبود چی می گه .
یادداشت دو شنبه تاریخ ...
چی می گی ؟ این چند روزه فکر کردم اداره ای چرا نگفتی ؟ گفتم لابد نمی خوای یادداشت بنویسی نگفتی تو کدوم بیمارستان ؟ ده روز ؟ راستشو بگو چند روز؟ الان بهتری؟
یادداشت پنج شنبه تاریخ ...
ببینم غیر از ما دو تا کس دیگه ای هم توی این خونه زندگی می کنه ؟ با لش ، رختخواب یه بویی میده بهم بگو این بوی چیه؟
یادداشت یکشنبه تاریخ ...
بالاخره نعمتی مرد ؟ اینکه من ناراحت نشدم دلیل دیگه ای داشت . اون قلب اش مصنوعی بو د کلیه نداشت گفتی دو تا چشم اش چی شده ؟ دماغشم که پلاستیک بود . یک پا هم نداشت درسته؟ نگفتی اون پای دیگه پیوندی بوده ؟ خوب خودت هم گفتی مگه چی اش زنده بود که حالا مرده باشه ؟ بگو؟ بجای اینکه تو قبرستون بزارن بهتر نیست ببرن کار خونه پلاستیک سازی ؟ حتماً خنده ات گرفته ؟ توی دانشگاه واحدی داشتیم به نام بازیافت پلاستیک یارو می گفت پلاستیک ها توی طبیعت تجزیه نمیشن باید سوزونده بشن تا دوباره در چرخه تولید قرار بگیرن . سر راست بهت بگم آقای نعمتی به درد طبیعت هم نمی خورد.میخنددی؟ چند بار سوال می پرسم این بوی چیه ؟ بگو . بنویس ، یه جوری حالیم کن .
یادداشت پنج شنبه تاریخ ...
دایناسور
مردگفت:از چی فرار میکنی؟
زن گفت:من؟
مردپاکت سیگارش رااز جیب پیرهنش بیرون اورد.دوانگشتی بهش ضربه زد.یک نخ سیگارجدا کرد.
:شگفت انگیزی میفهمی؟پاکت راانداخت روی میز.
زن گفت:چی میگی؟وبه دستهای مردنگاه کرد.رگهایش بیرون زده بودند..
:یکماه گذشته چقدی خونه بودی؟
زن حرفی نزد.به پاکت سیگار نگاه کرد.
مردگفت:توعوض شدی .بعدسیگارراگذاشت لای لبهاوباهمان حالت گفت:حالیته؟کبریت زدوصورت رابرد طرف اتش.
زن گفت:بایه مسافرت؟
مرد دود سیگاررابردتوی سینه:همین؟
زن روی مبل جابجاشدوگفت:عروسی منظورته؟وبه مردنگاه کردکه به طرف لامپ دود میداد بیرون .
:ادامه بده.
زن صورتش راخاراندوگفت:داری اعتراف میگیری؟
مرددستش رامشت کرد.بردبالا.کوبید روی میزگفت: لامصب زن و شوهریم.
زن گقت:چراهمیشه مسائلو گنده میکنی؟پاچه شلوارش رازدبالا.پایش راخاراند.
:من؟تامدتی هیچکدامشان حرفی نزد.
زن گفت:باید فضاروعوض کنیم.ایستاد روبروی مرد.شروع کردبه تکان دادن دست وپایش.
مردگفت :مواظب باش .چیکارمیکنی؟
:میخوام برقصم.
: بابا دست بردار.اون چندروزعروسی همین کاروکردی؟
:اره.یارومیگفت بایدباخودت هماهنگ باشی.
:تودیونه ای.
زن نفس نفس زد.گفت :حسودیت میشه عروسی نیومدی؟
:این چیزا وقت تلف کردنه.
:منم اول اینجوری فکر میکردم.
مرد گفت:هوای تلویزیونو داشته باش
زن گردنش را چرخاند.مردگفت:سرت گیج میره.نگی نگفتی؟
زن پیچ وتابی به کمرش داد
:یه چیزمیشکنی.خرج رودستمون میزاری.
:یارومیگفت ادم بدون رقص مرده متحرکه.
مرد بلندشد.دستهای زن راگرفت: خسته شدم. بسه
زن نفس نفس میزد:متاسفم... توهم...بایدازجایی...شروع کنی. مرد خندید
زن دست وصورت راشست وبا حوله خشک کرد.گفت:اگه میخای زنده بمونی بایدازجایی شروع کنی.
:پناه بر خدا
زن لیوانی اب خورد.نشست روی مبل.مرد دماغش رابرد نزدیک هیکل زن.گفت: بو.
زن دوش گرفت.خودش راکاملن خشک کرد.برگشت توی هال.گفت:به چی فکرمیکنی؟
مرد گفت:یادقصه ای افتادم.
روزگاری یه دخترک همیشه میرفت تواتاق. در رو خودش می بست.کتاب میخوند.پدرکه ازکاربرمیگشت غذایی درست میکرد.
دوباره میرفت توی همون اتاق.یهو غولی ازاسمون اومد و دخترک روباخودش برد به سرزمین دیگه ای .اونجا پرازشیرینی واب نبات بود.خوردوخوردتاقیافه اش عوض شد.وقتی به خونه برگشت دیگه کسی اونونمیشناخت.
:بازمیخوای حال گیری کنی؟
مردگفت:منظورم چیزدیگه ایه.
:بگو.چی؟زن بلندشده بودوکش تنبانش رامرتب میکرد.بازهم نشست.
مرد لبخندزد:گربه خانگی دیدی؟
زن یک پایش راانداخت روی پای دیگرش.گفت:منظور؟
مرد خندید
زن گفت :خودتی
:مواظب باش
:اول خودت شروع کردی.اون دفعه هم گفتی دیونه چیزی نگفتم.
مردگفت:اخه قبلن جایی نمیرفتی
زن گفت:حالا میرم.
مرداخرین پک رابه سیگاری که روشن کرده بودزد وگفت:همین دیگه همین.بعدهم فیلتر سیگارراتوی زیرسیگاری له کرد
زن گفت :همین چی؟گوشش را خاراند
:پوست انداختی.نگاهی به زن انداخت .اخمهایش رابرده بودتوی هم.گفت:براچی اون عکسوچسبوندی به دیوار؟
:اتاق خودمه
مردپاکت سیگار راهل دادروی میز.ازان طرف افتاد:حالموبهم میزنه.
:یادگارتورمسافرتیه
:پس طبیعت خداچی؟گل.درخت.دریاحتی کویر
زن گفت:حالا
مردگفت:کدوم عاقل عکس یه جنازه روعلم میکنه؟
زن بلندشد.رفت دستشویی.روی سنگ مستراح نشست.سیفون دستشویی راکشید.
مردسماوررا روشن کرد.شعله اش راهم تنظیم کرد.صدای قلقلش بلندشد.بخارازسماورزدبیرون.چای درست کرد.دوتالیوان دسته دارگذاشت روی سینی.چای پرشان کرد.پشت دراتاق زن ایستادوگفت:چای لب سوز
تلویزیون راروشن کرد.گوینده درموردزندگی ماهیها حرف زد.ماهیهانمیتوانندمثل ادمهابیرون اب زندگی کنند.چندتاماهی هم نشان داد.تلویزیون راخاموش کرد.انگشت سبابه راکرد توی چای.داد زد:خونه دار بچه دارازدهن افتاد.
زن از اتاق بیرون امد.مرد به چشمهایش نگاه کرد.گفت :چی شده؟
زن گفت: حساسیته.به لیوان دست زدگفت:سرد.مرد گفت:داغه.زن سینی رابردوچای دوتا لیوان را عوض کرد.بعدهم اوردشان.بخاراز لیوانهابالا میرفت.زنگ دربه صدادرامدمرددررابازکرد.یک نفرپشت دربود.باهم حرف زدند.زن گفت: کی بود؟مرد گفت:ادرس یه نفر روپرسیدندنمیدونم چی چی. زن گفت:اپارتمان شلوغیه. مردگفت:شامو چیکار کنیم؟زن گفت:بریم بیرون؟مرد به ساعت نگاهی انداخت وگفت:این وقت شب؟
:خوش میگذره.
مردبازهم به ساعت نگاهی انداخت.زن گفت:خوش میگذره.جون من.شال وکلاه کردند.رفتند بیرون.وقتی برگشتند زن گفت:زوداومدیم. شال ر اازگردن مردباز کرد.گفت:واقعن سردبود؟مردگفت:زمستونه زمستون.زن گفت:عوضش حال داد.نه؟مردهمیتطورنگاه کرد. کت اش رابردداخل اتاق انداخت به چوب رختی .وقتی هم برگشت همینطور نگاه کرد.زن گفت:زبونتو بستن؟ مردگفت:گلوم خارش داره.میفهمی؟ زن گفت:چی؟.مردگفت:نمیدونستی هوای سردبدترش میکنه؟.زن گفت: نگفتی؟دکمه های مانتویش رابا زکرد. مردگفت:خاطرتو.زن لبخند زد.رفت طرف اشپزخانه.مردگفت:چکارمیکنی؟ زن گفت :مگه چای نمیخوای؟ مردگفت:میخندی؟ زن سماورراروشن کرد.گفت: سینمایی حرف زدی. ادا دراورد:بخاطر..تو.مرد کبریت زد.چوب کبریت اتش نگرفت.دوباره زد.سیگارش راگیساند.گفت:به .چندکام پیاپی ازسیگار گرفت.دودش را نداد بیرون .زن ازلای پرده توری دید دودازدهان ودماغ مرد میزند بیرون .دادزداتیش گرفتی.ازاشپزخانه امد بیرون. استینهایش بالابود.چون دستهایش خیس بودند.مردگفت:یاد یه نفرافتادم.
:یه نفر؟
:دوستم.همیشه میترسید اتفاقی بیفته.زن گفت:اتفاقی افتاد؟
:نفهمیدم. زن دست به شانه مردگذاشت:نفهمیدی؟
مردگفت:اره.چون دیگه هیچ وقت ندیدمش.زن نشست.گفت:دلخوری؟مردنگاهی به پاکت سیگارانداخت.خالی بود.انگشت کرد تویش.
:عوض شدی؟دیگه کتاب نمیخونی؟
:شایدبعدن طوردیگه بشم
مردگفت:عجیبه
زن کش مویش راباز کرد.گفت:بازم بگو.بعدهم به مرد نگاه کرد.
مردگفت توبگوچی شده؟زن کش مورابادو انگشت کشید.گفت:باقصه هات زندگیموبهم ریختی.
:چندتاقصه گفتم تاحالا؟ زن گفت:قصه پدرت.چطوری مرد.
مردگفت:کوچولو بودم.
پیرمرد بابچه اش تنها زندگی میکرد.شب بارون زیادی بارید.صبح اهالی دیدند سقف خانه پایین امده.پنجه دست پیرمرد بیرون بود.
:مگه این قصه چی داشت؟ زن یقه پیرهن صورتی اش راباز کرد.گفت:همون شب خواب دیدم یه دایناسور دنبالمه.
گفت:دیگه هیچ وقت خوابشو ندیدم. اما تاحالا یکبارنشده فراموشم بشه
گفت:ازهمون وقت تا حالا دارم کاری میکنم خواب از یادم بره.هرشب سرمو به بالش میزارم فکرمیکنم دارم به دامش می افتم.
مرد خندید:اصلن دایناسوری وجود نداره
:ولی من میترسم
:میخوای همینجوری ادامه بدی؟
:راه دیگه ای هم هست؟
:رمال که نیستم.
:پس بزار بخندم.برقصم گریه کنم.بدوم.شبگردی کنم.لباس مردونه بپوشم....
مرد گفت:داد نزن.کنترل تلویزیون را پرت کرد.
زن یکقدم عقب گذاشت.گفت:میخوام شادباشم .چیکارم داری؟صورتش دم کرده بود.رفت دستشویی.شلوارش راکشیدپایین.نشست روی سنگ مستراح.وقتی سیفون دستشویی راکشید مرد روی مبل نشسته بود.داشت به چیزی فکر میکرد.
همیشه کار انسانها از کار خدایان سخت تر و طولانی تر بوده....
نام داستان : هاجر
من صاحب عکس رافقط دیده ا م اما نمیشناسم. نه با او ارتباطی نداشته ام. به گمانم از زوارای اینجاند. اینجایش را مطمئنم. قد بلندی دارد چادر سرش میکند لچک هم می بندد. میبینم می اید زیا رتگاه .شمع روشن میکند.نه نمید انم چند مدت است .گمانم سه سا لی شاید هم نه .خاطرم یاری نمی کند . در این زیارتگاه به روی همه باز است پای آدم ها را که نمیشود بست . آدمها خادم جماعت را از خودشان میدا نند .پیش اواز همه چیز دم میزنند ازغمهاشان غصه هاشان از نامرادیهاشان از زندگی سگیشان. انها فکر میکنند سوسک ناچیزی مث من دردرگاه خدا کبکبه دبدبه ای دارد سوروساتی چیزی....پی سوراخ گوشی میگردندتا دق ودلیشان را خالی کنند ولی با همه اینها او پیش من کلامی حرف نزده . تودار.اززنها شنیده بودم . گفتنند گوشه گیر است .ندارد کلام به کلام احدی .به گمانم نی همدندانش .چندتایشان گفتند همیشه شمع روشن می کند این زن . حتی اسمش را نمی دانستم .حالا که گفتید فهمیدم نامش هاجربوده اطلاعی ندارم شاید رفته شهری جایی پی کسب وکاری .یا چیز دیگری .گفتم که مطمئن نیستم.حالا پا پیچ کردید چیزی گفتم . چرا این کلام گفتم ؟ خودتان گفتید شوهرش چهار ساله رفته و هیچ برنگشته.البت رسم مردم این شهر این جوریه .هرازگاهی گروه گروه ازمردا حتی بچه ها یی که قیافه شان لک و لوک جوانی ننداخته پتویی به گرده شان میکشندوراهی غربت میشوند پی قرصی نان . هر چه بود گفتم . از اولش همین بود . گفتم چیزی زیادی نمی دانم .وظیفه من گرد گیری وروفت وروب این زیارتگاهست با باز و بسته کردن همین در اهنی .وسلام.به من چه ربطی دارد کسی چی می کند چی نمی کند . وکیل وصی مردم که نیستم .هفته پیش هم زنی دزد به به خانه اش زده بود. کر انداخته امده تا لنگ در زیارتگا .دزد کجاست ؟ نشانی دزد ؟ گفتم برود کلانتری. توی خانه نبوده شوهرش . میدانسته دزد بی انصاف. حالا هم شما تشریف اورده اید .میگویید به گمانتان پای قتلی وسط باشد .برای یافتن قاتل راست بیخ ریش من می گردید. نمی دانم . گمانم بهتر است این بنا را سر مردم خراب کنند جاش گرزو گزمه بسازند .نه.می بینیدالان دیگر تاریک است با ید در را ببندم. روی تخم چشمم . خبری شد بهتان میرسانم .
بعداز این که سوالاتشان را پرسیدند گفتنند اگر خبری شد به ماهم برسانید .بعد هم دوتاییشان شانه به شانه هم از در رفتنند بیرون ..چند بار دیگر هم دیدمشان .ازبرق کلاه یکیشان فهمیدم خودشان هستند .از جلوی در زیارتگاه رد شدند .من هم روی همین صندلی چوبی نشسته بودم. به روی خودم نیاوردم . بعدها فهمیدم بعد ماهی که هاجر پیدایش نمی شود همسایه ها به کلا نتری گزارش می دهند .
آدم نمیشود هرچیزی را میداند به زبان بیاورد.اگر پای بگیر وببندی هم در میان باشدواویلا. اخرین باری که هاجر را دیده بودم کنج زیارتگا بود.
نیمه شب بود چراغای زیارتگاه خاموش بودند .از دیوار یالاکشیدم رفتم داخل .سرد بود .عین یخچال .اخرین شمع را در جاشمعی چکاندم .کبریت زدم .خاموش شد .نکبتی.دوباره کبریت زدم .باد نمی امد.شعله شمع پت پتی کرد وخاموش شد . دود باریکی توی تاریکی بالا رفت .شاید نذرونیازم به اسمان نرسد .شاید.چکار کنم ؟ به شمع دست کشیدم.عین هیکل مرده آدم سرد بود . صدای در زیارتگاه به گوشم امد .لامپای لعنتی روشن شدند.گوشه ای کز کردم.خادم بود. ایستادروبرویم.اول حرفی نزد .جارویش را اورد.روی فرش کشید.گفت :بلاخره جوابمو ندادی ؟ گفتم :شوهر دارم .گفت :چهارساله همین کلامومیگی ؟ پشت به من کرد . جارو زد. خاک وخولی روی فرش نبود .گفتم:بلاخره میاد. گفت :پس کو ؟ جارو را گذاشت سوک دیوار .گفت :مگرنشنیدی؟ دستمالی همان گوشه بود .برداشت . به دیوار کشید .گفت :نگفتی ؟ گفتم: چی؟ تامدتی حرفی نزد.با همان دستمال به میله های اهنی دورقبر کشید. نگاهش به من نبود گفت: خبری جیزی ؟ جوابی ندادم .دستمال را به گوشه ای پرت کرد داد زد :خودت گفتی دیگر نفست بالا نمی اید ؟ گفتم : می خواستم برایم دعا کنی. گفت : دعا.هه.هه. از لای پاها ش شمع را دیدم. خاموش روی جا شمعی به پهلو افتاده بود.بلندشدم . دستهاش راباز کرد گفت :کجا ؟ گفتم:شمع روشن کنم.گفت : دست بردار. جلوتر امد گفتم :کاش جک وپوکم را بهت نمی گفتم.گفت: میدانستم این وقتا پیدایت میشود .یک قدم جلوتربرداشت.گفتم مواظب باش من یک جنازه ام. گفت: خفه شو.گفتم قبر خودموکندم.گفت :به درک ...گفتم در قبر اهنیه با سنگ مو نمی زنه.یک قدم دیگر جلو تر امد.گفتم هم از رو قفل میشه هم از داخل.گفت: الان میزنم توی..دستشوبالابر د . یک قدم با من فاصله داشت .گفتم کسی نمی تواند درش باز کند چون من نمی خواهم. روبروی من ایستاده بود.نفسش به صورتم میخورد در زیارتگاه قفل بود.داخل زیارتگا هم هیچکس نبود.گفتم نه نه یحیا از خدا بترس.....
تا دیر وقت چشم به راه ماندم .گفتم شاید امشب هم بیاید .نیامد .گفتم نکند کارخودش را کرده؟نمیدانستم.از کجا باید میدانستم ؟تاسه شب همین آش بود وهمین کاسه.خبری نشد.باید از جایی شروع میکردم . ساعت به دوازده رسیده بود. پالتوی چرکمرده ام را پوشیدم. زیر بغلش پاره بود.منتها به کارم میامد.لامپای زیارتگاه را خاموش کردم.زنجیر درراهم انداختم. راه افتادم.بشری پیدانبود.تنهانورماشینی دیدم که داشت نزدیک میشد.یک دفعه چرخیدوتنه درختای کناره خیابان رانشان داد..از لابلای خانه ها گذشتم.از راه سنگی رفتم.درختچه های کاج راکه رد کردم به گردنه کوه رسیدم. کمر کوه را گرفتم بطرف بالا .گل به پاهایم چسبیده بود.از انجا که نگاه کردم همه شهر تاریک بود. غیر از لامپای خیابانی که معلوم نبود تا کجا میرفت جا یی روشنایی نداشت.باریکه مرده بر را ادامه دادم.تا به لحد های بالای قبرستان رسیدم. صدای پارس سگها رامی شنیدم.قدم به قدم جلوتررفتم .مواظب بودم سنگی زیر پام نغلتد. طبق کلامی که هاجر گفته بود حتمی قبر بالاتر از قبرستان پا سینه کوه بود.دائول درخت توتی که میگفت از انجا معلوم بود.نزدیک تر که رفتم زیر نور چراغ قوه قبر رادیدم.صدای جیغی به گوشم رسید.به گمانم صدای جیغ گربه ای بود که وقت زایمانش رسیده .بازهمان صدا.نه .گمانم صدای جیغ هاجر بود که داشت جان میداد.پا به پا کردم تا گل زیادی که به پام چسبیده بود جدا شود.همانجا ایستادم.سگها پارس می کردند. انگاری چاقو بند نافشان گذاشته باشند باز نمی ایستادند. دعاها فراموشم شده بودند. خواستم بگویم هاجر.زبانم سنگین شد.تکان نخورد.اب از لای دهنم بیرون زد.همان دم یادم امد سالها پیش چند نفری شبانه انجا امده بعد ناپدید می شوند وهیچ وقت هم پیدا یشان نمی شود.بعدها تکه لبا س یکی شان لای سنگهای کوه پیدا کرده بودند.چه کار باید می کردم؟ هاجرکار خودش را کرده بود .چه کاری از دستم بر می امد؟ خودش قسمم داده بود به کسی چیزی نگویم.اول باورم نشده بود.صدای پارس دله سگها نزدیکتر شده بود.هاربودند آدم را تکه تکه میکردند.پا از پایم وا نمی شد. فرار کردم.پاهایم به هم گیر کردند.به زمین افتادم.غلت خوردم.سر وصورتم گلی شد.به کناره های خیابان رسیدم.دویدم.همه جا تاریک بود.تنها از نور کم جانی که ازپنجرها بیرون می تابید پیش پایم را دیدم.نمیدانم چراغ قوه کجا افتاد. ان شب توی زیارتگاه خوابیدم.صبح اول وقت از توی ایینه ی مستراح زیارتگاه به خودم نگاه کردم.خون باریکی توی صورتم خشکیده کبودی کم رنگی کنار شقیقه بود. دیگرهیچ وقت به قبرستان قدم نگذاشتم.هرروز که میگذرد از خودم میپرسم ایا هاجر خودش را زنده به گور کرد.که دیگر پیدایش نشد یانه من خاب خابه به سرم زده .اگر به مامورا چیزی میگفتم اول خودم را بازداشت میکردند و بعدتا اخرین قطره شیری که از پستان مادرمک زده ام بیرون نکشند رهایم نمی کردند.حالا هم به مرگ فکر می کنم .هاجر چگونه توانست اینکار را بکند؟چرا؟ شاید دلیلی داشته که من نمی دانستم شاید هم نه............
پارس سگ
جمعه نوزدهم مهر 1387
...و وقتی آنها برای همیشه پیدایشان نشد همه دنبال جواب این سؤال بودند :«چی به سرشان آمده ؟»
«نیمه های شب به بعد از خانه بیرون زدیم . درست موقعي که مطمئن بودیم همۀ مردم خواب هستند همان جا که گفتم همدیگر را دیدیم . پای کوه گل سفید – توی خرابه ها ، قرارمان آنجا بود داخل یکی از همان خانه هایی که ساکنانش مدتها پیش از آنجا رفته بودند. در ودیوارشان بهم ریخته ، سقف خانه ها سوراخ ، انگاری از آسمان سنگ های بزرگ باریده باشد با اینهمه جای مناسبی بود تا بتوانیم همدیگر را پیدا کنیم . بند کفشهایمان را محکم بستیم . نگاه کردیم به وسایلی که همراه آورده بودیم: چاقو- قیچی آهن بر – پیچ گوشتی – کلنگ دسته کوتاه – بیل تاشو، آچار. همه شان را داخل کوله پشتی اسحاق گذاشتیم . چون فرزتر از مابود . مطمئن که شدیم حرکت کردیم .ذبيح جلوتر رفت چون راه را می شناخت بعد اسحاق ؛منهم پشت سرشان راه افتادم .از راه قاطرچی رفتیم. چون کوتاهترین راهی هست که کوه را دور می زند ومی رود تا آن طرف قبرستان. بین راه ، در دامنۀ کوه به شهر نگاه می کردیم .دلم به رفتن نبوداما شهر با آن چراغ های روشنش شبیه زیارتگاهی بود که به من اطمینان می داد هیچ اتفاقی نمی افتد و ما دست پر برمی گردیم . قاطرچی را ادامه دادیم تا جایی که ازمیان چند تا صخره بزرگ می گذرد. آنجا از پاسایه صخره ها رفتیم پائین . رسیدیم به درختهای کاج اطراف قبرستان . صدای پارس سگها ازجای دوری می آمد . از طرفی صدای سیرسیرکها هم باعث شده بود قلبم تربزند.ایستادیم زیرآن سه تا درخت کاج که از بقیه جدا هستند . مابقی ماجرا را هم که بارها گفته ام . من تنها یک شب همراهشان رفتم و آن دفعه هم فقط یک چهار طاقی آلومینیومی بازکردیم. ذبيح روز قبل رفته بود قبرستان و نشان اش کرده بود. فقط هم آن چهار طاقی . دیگر هیچ وقت همراهشان نرفتم. آنها گفتند : « بار دیگر برویم .» من گفتم : « نه » گفتند : « ترسو » من حرفی نزدم . چرا نرفتم ؟ چون مادرم سوخت : آن موقع فهمیدم اینکار ها پابدی دارند .قبلنا مادرم مرض اعصاب داشت حالا هم نیاز به پرستاری دارد . غیر از من هم کسی را ندارد . پدرم ؟ پدرم وقتی دید مادر پیت نفت را آورد و خودش را آتش زد . رفت . دیگر برنگشت .اگر همسایمان هاجر زن شمس اله بقالی سرکوچه به دادش نمی رسید از مادر چیزی بجا نمی ماند .من هم اگر توی هلفتونی بمانم کسی نیست از مادر پرستاری کند . گوشت اش شده عین کنسرو ماهی با آن روغنی که از بدنش می چکد . انگشتان دستش عین سیخ کباب، خیلی سوخته ، دکتر گفت : « عفونت اش زیاده .» گفتند باید ببریم شهر دیگری . اگر من زود تر آزاد نشوم حتمن مادرم می میرد . هرچه بود گفتم . من دیگر همراهشان نرفتم به آنها هم گفتم نروند بخصوص از وقتی متوجه شدیم ، قبرستان نگهبان هم دارد. »
آن شب که آنها به قبرستان رفتند. هوا مهتابی بود .دیگر نیاز به روشنایی نداشتند ، با این حال چراغ قوه همراه خودشان بردند . یک هفته پیش قبر را شناسایی کرده بودند. متعلق به آدمی بود که کت وشلوار مشکی پوشیده بود و سیبلهای کلفت وبوری داشت. اسحاق گفت : « ذبيح ببین یارو عجب سبیل هایی داشته .» نور چراغ قوه را انداخته بود روی قاب عکس ، ذبيح چیزی نگفت ، با پیچ گوشتی مشغول باز کردن پیچ هایی بود که چهار چوپ ها رانگه می دارند . سیروس گفت : مرده ها شوخی ندارند . چراغ قوه را گرفت . ایستاد روی سنگ قبر. اطراف را پايید . صدای پارس سگها را از اطراف کوه می شنیدند . چند تایی بودند . شب ها گله ای به سینه کوه می زند، سروصدا راه می انداختند . ولی روزها تک تک لابه لای خیابانهای شهر پرسه می زدند تا از سوسیس و کالباس افتاده توی جدول ، جلو مغازه های ساندویج فروشی گرسنگی شان را کور کنند . سیروس گفت : « نمی دانم چرا سگها لانه ها شان را بالای کوه می سازند.» احمد گفت : « معلومه ، به شهر راهشان نمی دهند » ذبيح که دیگر کارش تمام شد اول پیچ گوشتی را گذاشت داخل کوله پشتی بعد گفت : « کسی این طرفها نباشد ؟ » نور چراغ قوه را به اطراف انداخت سیروس گفت : « چطوری مگر ؟ » ذبيح گفت : « سگ ها بدجوری پارس می کنند. »
اسحاق داشت کوله پشتی را می بست . گفت : « آدمها در روز سگها را می ترسانند آنها هم شب ها تلافی می کنند دیگر .» خندید. سیروس گفت : « خندۀ مرگ. » ذبيح گفت : « انگار اتفاقی می خواهد... بیفتد نه ؟ » سیروس گفت : « چطور...؟ » اسحاق به جایی نگاه کرد و ماند گفت : « آن سایه که افتاده روی آن قبر سایۀ یک آدم نیست ؟ » ذبيح به همان طرف نگاهی کرد . اما چیزی نگفت بعد مشغول جمع وجور کردن چهارچوبهای فلزی شد که بازکرده بود، سیروس گفت: « چیه ؟ ماتت برده ؟ .» اسحاق نگاهش به همانجا بود برنگشت چیزی نگفت . سیروس گفت : « قبرستان پر از سایه است .»
آن شب از همان راه که رفته بودند – قاطرچی – برگشتند وقتی به خرابه های اطراف شهر رسیدند شهر هنوز چراغانی بود. اسحاق گهگاه به پشت سرش نگاه می کرد:« انگار کسی قدم به قدم پشت سرمان می آمد!؟ » . شک کرده بودند آیا کسی تعقیبشان کرده یا نه ؟ حرفهایی که زدند راه به جایی نبرد چون به قول خودشان « هیچ کس توی تاریکی شب قدم به قبرستان نمی گذارد مگر اینکه دیوانه باشد »
«... والا بلا آن شب طبق معمول مشغول گشت زدن لابه لای قبرها بودم. قبرستان بزرگ است آنقدری که پیاده نمی شود رفت تا آن طرفش . حتماً باید وسیله ای ، چیزی باشد ، با ماشین نعش کش از اول تا آخر ، رفت و برگشت شاید ساعتی طول بکشد هر کس جای من باشد دست اش می آید آنقدری که آدمهای زنده وجود دارند مرده ها تعدادشان بیشتر است . از دور متوجه روشنایی شدم .اگر عینک نبود .متوجه آنجا نمی شدم درست آن گوشۀ پایینی قبرستان ، نزدیک باغ آقا ربیع گفتم نکند باغ را آتش بزنند .چون هفته ای پیش از آن یکی از باغ ها را آتش زده بودند . دستۀ گرز را محکم گرفتم . آرام آرام رفتم آنجا ایستادم در پناه سنگ قبری. دیدمشان .چند نفر بودند . دو نفرشان که چراغ قوه همراهشان بود . یکی شان که چراغ قوه دست اش نبود داشت کارهایی می کرد اولش فکر کردم دارد مرده ای را از قبرمی کشد بیرون. ولی آنطور نبود گیر چهار طاقی قبر بود. گفتم شاید بقیه شان آن طرفها در پناه سنگی ، مقبره ای، جایی کمین کرده اند با خودم گفتم نباید خودم را نشانشان بدهم چون آنها تعدادشان زیاد است .حتماً چاقو ویا اسلحه با خودشان دارند . من هم که سن وسالی از ام رفته . سفیدی مو توی تاریکی شب معلومه . زور یک جوان چند تا پیر را با هم می خواباند .آقا ....خودتان هم اگر جای من بودید بی گدار به آب نمی زدید . گفتم برگردم چند نفری کمکی همراه خودم بیاورم ولی شهر دور بود و در ثانی آن وقت شب بشری بیدار نبود . تنها کاری که از من بر می آمد انجام دادم . پشت سر، سایه به سایه شان رفتم تا زدند به کمر کوه. سگ ها هم ان اطراف بودند از صدای پارس شان فهمیدم خیلی نزدیکشان شده ام . هرکس هم جای من بود مو به بدنش سیخ می شد چون دیده بودم سگ ها توی روز روشن زمین را چال می کنند .استخوانهای مرده را بیرون می آورند به دهن می گیرند وبعد هم می زنند به کمر کوه. بخاطر همین ها دیگر پا پی شان نرفتم و قدم از قدم بر نداشتم. ایستادم . مدتی بعد برگشتم لای درخت های کاج . آخرین شبی که دیدمشان اسلحه هم همراهم بود . چند تا بودند ؟ تاریک بود . نه اینکه هوا ابری باشد ماه نبود ، در تاریکی هم که نمی شود آدمها را شمرد .من در زندگی در طول شصت سال عمری که از خدا گرفته ام یک گنجشگ هم نکشته ام چه برسد به آدم . به خاطر همین اسلحه روی کمرم ماند و بیرون نکشیدم. آنها مرا دیدند . نزدیک شدند به خاطر اینکه بترسانمشان چند تیر هوایی درکردم . دیگر نمی دانم چی پیش آمد شاید هر کدام به طرفی رفتند . من خودم که فرار کردم ،برگشتم توی اتاقک های نگهبانی ، قفل پشت در را هم انداختم .از سوراخ اتاقک که نگاه کردم چیزی ندیدم ، همه جا تاریک بود . همین باعث شد دیگر قید نگهبانی را بزنم . گوشت سگ ، نجاست سگ می خوردم بهتر از این بود که نگهبان قبرستانی باشم با آن بزرگی که هر بار یا جنازه ای را از قبر بیرون می کشیدند و یا باغهای اطرافش را می سوزاندند. کارد به شکم گرسنه بخورد بهتر این روزگار است . بخاطر همین ها بود که از آن شب به بعد دیگر نگهباني ندادم . آنکس که دندان دهد نان دهد . ایستادم دور میدان شهر – میدان مرغابی و لاک پشت - دوباره پیشه پدری به دست گرفتم : فعلگی . تا هر وقت کسی کاری داشت انجام بدهم فقط خاطر چندرغاز. حالا آقای بازپرس من پیرمردی هستم تنها. زنم که مرد عرضه نداشتم خود را بکشم حالا هم چه توی قبرستان زندگی کنم چه توی شهر . ولی حتماً قبرستان هم از زندان بهتر است .برای چندمين بار هوار می کنم من کسی را نکشته ام که بخاطر آن غل وزنجیر به پایم بزنند »
شبی که گلوله ها شلیک شدند صدای پارس سگ هم دیگر خوابید . انگار آنها هم میدانستند اتفاقی می خواهد بیفتد...

