پارس سگ
جمعه نوزدهم مهر 1387
...و وقتی آنها برای همیشه پیدایشان نشد همه دنبال جواب این سؤال بودند :«چی به سرشان آمده ؟»
«نیمه های شب به بعد از خانه بیرون زدیم . درست موقعي که مطمئن بودیم همۀ مردم خواب هستند همان جا که گفتم همدیگر را دیدیم . پای کوه گل سفید – توی خرابه ها ، قرارمان آنجا بود داخل یکی از همان خانه هایی که ساکنانش مدتها پیش از آنجا رفته بودند. در ودیوارشان بهم ریخته ، سقف خانه ها سوراخ ، انگاری از آسمان سنگ های بزرگ باریده باشد با اینهمه جای مناسبی بود تا بتوانیم همدیگر را پیدا کنیم . بند کفشهایمان را محکم بستیم . نگاه کردیم به وسایلی که همراه آورده بودیم: چاقو- قیچی آهن بر – پیچ گوشتی – کلنگ دسته کوتاه – بیل تاشو، آچار. همه شان را داخل کوله پشتی اسحاق گذاشتیم . چون فرزتر از مابود . مطمئن که شدیم حرکت کردیم .ذبيح جلوتر رفت چون راه را می شناخت بعد اسحاق ؛منهم پشت سرشان راه افتادم .از راه قاطرچی رفتیم. چون کوتاهترین راهی هست که کوه را دور می زند ومی رود تا آن طرف قبرستان. بین راه ، در دامنۀ کوه به شهر نگاه می کردیم .دلم به رفتن نبوداما شهر با آن چراغ های روشنش شبیه زیارتگاهی بود که به من اطمینان می داد هیچ اتفاقی نمی افتد و ما دست پر برمی گردیم . قاطرچی را ادامه دادیم تا جایی که ازمیان چند تا صخره بزرگ می گذرد. آنجا از پاسایه صخره ها رفتیم پائین . رسیدیم به درختهای کاج اطراف قبرستان . صدای پارس سگها ازجای دوری می آمد . از طرفی صدای سیرسیرکها هم باعث شده بود قلبم تربزند.ایستادیم زیرآن سه تا درخت کاج که از بقیه جدا هستند . مابقی ماجرا را هم که بارها گفته ام . من تنها یک شب همراهشان رفتم و آن دفعه هم فقط یک چهار طاقی آلومینیومی بازکردیم. ذبيح روز قبل رفته بود قبرستان و نشان اش کرده بود. فقط هم آن چهار طاقی . دیگر هیچ وقت همراهشان نرفتم. آنها گفتند : « بار دیگر برویم .» من گفتم : « نه » گفتند : « ترسو » من حرفی نزدم . چرا نرفتم ؟ چون مادرم سوخت : آن موقع فهمیدم اینکار ها پابدی دارند .قبلنا مادرم مرض اعصاب داشت حالا هم نیاز به پرستاری دارد . غیر از من هم کسی را ندارد . پدرم ؟ پدرم وقتی دید مادر پیت نفت را آورد و خودش را آتش زد . رفت . دیگر برنگشت .اگر همسایمان هاجر زن شمس اله بقالی سرکوچه به دادش نمی رسید از مادر چیزی بجا نمی ماند .من هم اگر توی هلفتونی بمانم کسی نیست از مادر پرستاری کند . گوشت اش شده عین کنسرو ماهی با آن روغنی که از بدنش می چکد . انگشتان دستش عین سیخ کباب، خیلی سوخته ، دکتر گفت : « عفونت اش زیاده .» گفتند باید ببریم شهر دیگری . اگر من زود تر آزاد نشوم حتمن مادرم می میرد . هرچه بود گفتم . من دیگر همراهشان نرفتم به آنها هم گفتم نروند بخصوص از وقتی متوجه شدیم ، قبرستان نگهبان هم دارد. »
آن شب که آنها به قبرستان رفتند. هوا مهتابی بود .دیگر نیاز به روشنایی نداشتند ، با این حال چراغ قوه همراه خودشان بردند . یک هفته پیش قبر را شناسایی کرده بودند. متعلق به آدمی بود که کت وشلوار مشکی پوشیده بود و سیبلهای کلفت وبوری داشت. اسحاق گفت : « ذبيح ببین یارو عجب سبیل هایی داشته .» نور چراغ قوه را انداخته بود روی قاب عکس ، ذبيح چیزی نگفت ، با پیچ گوشتی مشغول باز کردن پیچ هایی بود که چهار چوپ ها رانگه می دارند . سیروس گفت : مرده ها شوخی ندارند . چراغ قوه را گرفت . ایستاد روی سنگ قبر. اطراف را پايید . صدای پارس سگها را از اطراف کوه می شنیدند . چند تایی بودند . شب ها گله ای به سینه کوه می زند، سروصدا راه می انداختند . ولی روزها تک تک لابه لای خیابانهای شهر پرسه می زدند تا از سوسیس و کالباس افتاده توی جدول ، جلو مغازه های ساندویج فروشی گرسنگی شان را کور کنند . سیروس گفت : « نمی دانم چرا سگها لانه ها شان را بالای کوه می سازند.» احمد گفت : « معلومه ، به شهر راهشان نمی دهند » ذبيح که دیگر کارش تمام شد اول پیچ گوشتی را گذاشت داخل کوله پشتی بعد گفت : « کسی این طرفها نباشد ؟ » نور چراغ قوه را به اطراف انداخت سیروس گفت : « چطوری مگر ؟ » ذبيح گفت : « سگ ها بدجوری پارس می کنند. »
اسحاق داشت کوله پشتی را می بست . گفت : « آدمها در روز سگها را می ترسانند آنها هم شب ها تلافی می کنند دیگر .» خندید. سیروس گفت : « خندۀ مرگ. » ذبيح گفت : « انگار اتفاقی می خواهد... بیفتد نه ؟ » سیروس گفت : « چطور...؟ » اسحاق به جایی نگاه کرد و ماند گفت : « آن سایه که افتاده روی آن قبر سایۀ یک آدم نیست ؟ » ذبيح به همان طرف نگاهی کرد . اما چیزی نگفت بعد مشغول جمع وجور کردن چهارچوبهای فلزی شد که بازکرده بود، سیروس گفت: « چیه ؟ ماتت برده ؟ .» اسحاق نگاهش به همانجا بود برنگشت چیزی نگفت . سیروس گفت : « قبرستان پر از سایه است .»
آن شب از همان راه که رفته بودند – قاطرچی – برگشتند وقتی به خرابه های اطراف شهر رسیدند شهر هنوز چراغانی بود. اسحاق گهگاه به پشت سرش نگاه می کرد:« انگار کسی قدم به قدم پشت سرمان می آمد!؟ » . شک کرده بودند آیا کسی تعقیبشان کرده یا نه ؟ حرفهایی که زدند راه به جایی نبرد چون به قول خودشان « هیچ کس توی تاریکی شب قدم به قبرستان نمی گذارد مگر اینکه دیوانه باشد »
«... والا بلا آن شب طبق معمول مشغول گشت زدن لابه لای قبرها بودم. قبرستان بزرگ است آنقدری که پیاده نمی شود رفت تا آن طرفش . حتماً باید وسیله ای ، چیزی باشد ، با ماشین نعش کش از اول تا آخر ، رفت و برگشت شاید ساعتی طول بکشد هر کس جای من باشد دست اش می آید آنقدری که آدمهای زنده وجود دارند مرده ها تعدادشان بیشتر است . از دور متوجه روشنایی شدم .اگر عینک نبود .متوجه آنجا نمی شدم درست آن گوشۀ پایینی قبرستان ، نزدیک باغ آقا ربیع گفتم نکند باغ را آتش بزنند .چون هفته ای پیش از آن یکی از باغ ها را آتش زده بودند . دستۀ گرز را محکم گرفتم . آرام آرام رفتم آنجا ایستادم در پناه سنگ قبری. دیدمشان .چند نفر بودند . دو نفرشان که چراغ قوه همراهشان بود . یکی شان که چراغ قوه دست اش نبود داشت کارهایی می کرد اولش فکر کردم دارد مرده ای را از قبرمی کشد بیرون. ولی آنطور نبود گیر چهار طاقی قبر بود. گفتم شاید بقیه شان آن طرفها در پناه سنگی ، مقبره ای، جایی کمین کرده اند با خودم گفتم نباید خودم را نشانشان بدهم چون آنها تعدادشان زیاد است .حتماً چاقو ویا اسلحه با خودشان دارند . من هم که سن وسالی از ام رفته . سفیدی مو توی تاریکی شب معلومه . زور یک جوان چند تا پیر را با هم می خواباند .آقا ....خودتان هم اگر جای من بودید بی گدار به آب نمی زدید . گفتم برگردم چند نفری کمکی همراه خودم بیاورم ولی شهر دور بود و در ثانی آن وقت شب بشری بیدار نبود . تنها کاری که از من بر می آمد انجام دادم . پشت سر، سایه به سایه شان رفتم تا زدند به کمر کوه. سگ ها هم ان اطراف بودند از صدای پارس شان فهمیدم خیلی نزدیکشان شده ام . هرکس هم جای من بود مو به بدنش سیخ می شد چون دیده بودم سگ ها توی روز روشن زمین را چال می کنند .استخوانهای مرده را بیرون می آورند به دهن می گیرند وبعد هم می زنند به کمر کوه. بخاطر همین ها دیگر پا پی شان نرفتم و قدم از قدم بر نداشتم. ایستادم . مدتی بعد برگشتم لای درخت های کاج . آخرین شبی که دیدمشان اسلحه هم همراهم بود . چند تا بودند ؟ تاریک بود . نه اینکه هوا ابری باشد ماه نبود ، در تاریکی هم که نمی شود آدمها را شمرد .من در زندگی در طول شصت سال عمری که از خدا گرفته ام یک گنجشگ هم نکشته ام چه برسد به آدم . به خاطر همین اسلحه روی کمرم ماند و بیرون نکشیدم. آنها مرا دیدند . نزدیک شدند به خاطر اینکه بترسانمشان چند تیر هوایی درکردم . دیگر نمی دانم چی پیش آمد شاید هر کدام به طرفی رفتند . من خودم که فرار کردم ،برگشتم توی اتاقک های نگهبانی ، قفل پشت در را هم انداختم .از سوراخ اتاقک که نگاه کردم چیزی ندیدم ، همه جا تاریک بود . همین باعث شد دیگر قید نگهبانی را بزنم . گوشت سگ ، نجاست سگ می خوردم بهتر از این بود که نگهبان قبرستانی باشم با آن بزرگی که هر بار یا جنازه ای را از قبر بیرون می کشیدند و یا باغهای اطرافش را می سوزاندند. کارد به شکم گرسنه بخورد بهتر این روزگار است . بخاطر همین ها بود که از آن شب به بعد دیگر نگهباني ندادم . آنکس که دندان دهد نان دهد . ایستادم دور میدان شهر – میدان مرغابی و لاک پشت - دوباره پیشه پدری به دست گرفتم : فعلگی . تا هر وقت کسی کاری داشت انجام بدهم فقط خاطر چندرغاز. حالا آقای بازپرس من پیرمردی هستم تنها. زنم که مرد عرضه نداشتم خود را بکشم حالا هم چه توی قبرستان زندگی کنم چه توی شهر . ولی حتماً قبرستان هم از زندان بهتر است .برای چندمين بار هوار می کنم من کسی را نکشته ام که بخاطر آن غل وزنجیر به پایم بزنند »
شبی که گلوله ها شلیک شدند صدای پارس سگ هم دیگر خوابید . انگار آنها هم میدانستند اتفاقی می خواهد بیفتد...

