تبليغاتX
گل سفید

جمعه چهارم بهمن 1387

همیشه کار انسانها از کار خدایان سخت تر و طولانی تر بوده....

                                                                          نام داستان : هاجر

من صاحب عکس رافقط دیده ا م اما نمیشناسم. نه  با او ارتباطی نداشته ام. به گمانم از زوارای اینجاند. اینجایش را مطمئنم. قد بلندی دارد چادر سرش میکند لچک هم می بندد. میبینم می اید زیا رتگاه .شمع روشن میکند.نه نمید انم چند مدت است .گمانم سه سا لی شاید هم نه .خاطرم یاری نمی کند . در این زیارتگاه به روی همه باز است پای آدم ها را که نمیشود بست   . آدمها خادم جماعت را از خودشان میدا نند .پیش اواز همه چیز دم میزنند ازغمهاشان غصه هاشان از نامرادیهاشان از زندگی سگیشان. انها فکر میکنند سوسک ناچیزی مث من دردرگاه خدا کبکبه دبدبه ای دارد سوروساتی چیزی....پی سوراخ گوشی میگردندتا دق ودلیشان را خالی کنند ولی با همه اینها او پیش من کلامی حرف نزده  . تودار.اززنها شنیده بودم . گفتنند گوشه گیر است .ندارد کلام به کلام احدی .به گمانم نی همدندانش .چندتایشان گفتند همیشه شمع روشن می کند این زن . حتی اسمش را نمی دانستم .حالا که گفتید فهمیدم نامش هاجربوده  اطلاعی ندارم شاید رفته شهری جایی پی کسب وکاری .یا چیز دیگری .گفتم که مطمئن نیستم.حالا پا پیچ کردید چیزی گفتم . چرا این کلام گفتم ؟  خودتان گفتید شوهرش چهار ساله رفته و هیچ برنگشته.البت رسم مردم این شهر این جوریه .هرازگاهی گروه گروه  ازمردا حتی بچه ها یی که قیافه شان لک و لوک جوانی ننداخته پتویی به گرده شان میکشندوراهی غربت میشوند پی قرصی نان .  هر چه بود گفتم . از اولش همین بود . گفتم چیزی زیادی نمی دانم .وظیفه من گرد گیری وروفت وروب  این زیارتگاهست با باز و بسته کردن همین در اهنی .وسلام.به من چه ربطی دارد کسی چی می کند چی نمی کند . وکیل وصی مردم که نیستم .هفته پیش هم زنی دزد به به خانه اش زده بود. کر انداخته  امده  تا لنگ در زیارتگا .دزد کجاست ؟ نشانی دزد ؟ گفتم برود کلانتری. توی خانه نبوده شوهرش . میدانسته دزد بی انصاف.  حالا هم شما تشریف اورده اید .میگویید به گمانتان پای قتلی وسط  باشد .برای یافتن قاتل راست  بیخ ریش من می گردید. نمی دانم . گمانم بهتر است این بنا را سر مردم خراب کنند جاش گرزو گزمه بسازند .نه.می بینیدالان دیگر تاریک است با ید در را ببندم. روی تخم چشمم . خبری شد بهتان میرسانم .

بعداز این که سوالاتشان را پرسیدند گفتنند اگر خبری شد به ماهم برسانید .بعد هم دوتاییشان شانه به شانه هم از در رفتنند بیرون ..چند بار دیگر هم دیدمشان .ازبرق کلاه یکیشان فهمیدم خودشان هستند .از جلوی در زیارتگاه رد شدند .من هم روی همین صندلی چوبی نشسته بودم.  به روی خودم نیاوردم . بعدها فهمیدم بعد ماهی که هاجر پیدایش نمی شود همسایه ها به کلا نتری گزارش می دهند .

آدم نمیشود هرچیزی را میداند به زبان بیاورد.اگر پای بگیر وببندی هم در میان باشدواویلا. اخرین باری که هاجر را دیده بودم کنج زیارتگا بود.

نیمه شب بود چراغای زیارتگاه خاموش بودند .از دیوار یالاکشیدم رفتم داخل .سرد بود .عین یخچال .اخرین شمع را در جاشمعی چکاندم .کبریت زدم .خاموش شد .نکبتی.دوباره کبریت زدم .باد نمی امد.شعله شمع پت پتی کرد وخاموش شد .  دود باریکی توی تاریکی بالا رفت .شاید نذرونیازم به اسمان نرسد .شاید.چکار کنم ؟ به شمع دست کشیدم.عین هیکل مرده آدم سرد بود . صدای در زیارتگاه به گوشم امد .لامپای لعنتی روشن شدند.گوشه ای کز کردم.خادم بود. ایستادروبرویم.اول حرفی نزد .جارویش را اورد.روی فرش کشید.گفت :بلاخره  جوابمو ندادی ؟ گفتم :شوهر دارم .گفت :چهارساله همین کلامومیگی ؟ پشت به من کرد . جارو زد. خاک وخولی روی فرش نبود .گفتم:بلاخره میاد. گفت :پس کو  ؟ جارو را گذاشت سوک دیوار .گفت :مگرنشنیدی؟  دستمالی همان گوشه بود .برداشت .   به دیوار کشید .گفت :نگفتی ؟ گفتم: چی؟ تامدتی حرفی نزد.با همان دستمال به میله های اهنی دورقبر کشید. نگاهش به  من نبود گفت: خبری جیزی ؟ جوابی ندادم .دستمال را به گوشه ای پرت کرد داد زد :خودت گفتی دیگر نفست بالا نمی اید ؟ گفتم  : می خواستم برایم دعا کنی. گفت :  دعا.هه.هه. از لای پاها ش شمع را دیدم. خاموش روی جا شمعی به پهلو افتاده بود.بلندشدم . دستهاش راباز کرد گفت :کجا ؟ گفتم:شمع روشن کنم.گفت : دست بردار. جلوتر امد گفتم :کاش جک وپوکم را بهت نمی گفتم.گفت: میدانستم این وقتا پیدایت میشود .یک قدم جلوتربرداشت.گفتم مواظب باش  من یک جنازه ام. گفت: خفه شو.گفتم قبر خودموکندم.گفت :به درک ...گفتم در قبر اهنیه با سنگ مو نمی زنه.یک قدم دیگر جلو تر امد.گفتم هم از رو قفل میشه هم از داخل.گفت: الان میزنم توی..دستشوبالابر د . یک قدم با من فاصله داشت .گفتم کسی نمی تواند درش باز کند چون من نمی خواهم. روبروی من ایستاده بود.نفسش به صورتم میخورد  در زیارتگاه  قفل بود.داخل زیارتگا هم هیچکس نبود.گفتم نه نه یحیا از خدا بترس.....   

تا دیر وقت چشم به راه ماندم .گفتم شاید امشب هم بیاید .نیامد .گفتم نکند کارخودش را کرده؟نمیدانستم.از کجا باید میدانستم ؟تاسه شب همین آش بود وهمین کاسه.خبری نشد.باید از جایی شروع میکردم . ساعت به دوازده رسیده بود.  پالتوی چرکمرده ام را پوشیدم. زیر بغلش پاره بود.منتها به کارم میامد.لامپای زیارتگاه را خاموش کردم.زنجیر درراهم انداختم. راه افتادم.بشری پیدانبود.تنهانورماشینی  دیدم که داشت نزدیک میشد.یک دفعه چرخیدوتنه درختای کناره خیابان رانشان داد..از لابلای خانه ها گذشتم.از راه سنگی رفتم.درختچه های کاج راکه رد کردم به گردنه  کوه رسیدم. کمر کوه را گرفتم بطرف بالا .گل به پاهایم چسبیده بود.از انجا که  نگاه کردم همه شهر تاریک بود. غیر از لامپای خیابانی که معلوم نبود تا کجا میرفت جا یی روشنایی نداشت.باریکه مرده بر را ادامه دادم.تا به لحد های بالای  قبرستان رسیدم. صدای پارس سگها رامی شنیدم.قدم به قدم جلوتررفتم .مواظب بودم سنگی زیر پام نغلتد. طبق کلامی که هاجر گفته بود حتمی قبر بالاتر از قبرستان پا سینه کوه بود.دائول درخت توتی که میگفت از انجا معلوم  بود.نزدیک تر که رفتم زیر نور چراغ قوه قبر رادیدم.صدای جیغی به گوشم رسید.به گمانم صدای جیغ گربه ای بود که وقت زایمانش رسیده .بازهمان صدا.نه .گمانم صدای جیغ هاجر بود که داشت جان میداد.پا به پا کردم تا گل زیادی که به پام چسبیده بود جدا شود.همانجا ایستادم.سگها پارس می کردند. انگاری چاقو بند نافشان گذاشته باشند باز نمی ایستادند. دعاها فراموشم شده بودند. خواستم بگویم هاجر.زبانم سنگین شد.تکان نخورد.اب از لای دهنم بیرون زد.همان دم یادم امد سالها پیش چند نفری شبانه انجا امده بعد ناپدید می شوند وهیچ وقت هم  پیدا یشان نمی شود.بعدها تکه لبا س یکی شان لای سنگهای کوه پیدا کرده بودند.چه کار باید می کردم؟  هاجرکار  خودش را کرده بود .چه کاری از دستم بر می امد؟ خودش قسمم داده بود به کسی چیزی نگویم.اول باورم نشده بود.صدای  پارس دله سگها  نزدیکتر شده بود.هاربودند آدم را تکه تکه میکردند.پا از پایم وا نمی شد. فرار کردم.پاهایم به هم گیر کردند.به زمین افتادم.غلت خوردم.سر وصورتم گلی شد.به کناره های خیابان رسیدم.دویدم.همه جا تاریک بود.تنها از نور کم جانی که  ازپنجرها بیرون می تابید پیش پایم را دیدم.نمیدانم چراغ قوه کجا افتاد. ان شب توی زیارتگاه خوابیدم.صبح اول وقت از توی ایینه ی مستراح زیارتگاه به خودم نگاه کردم.خون باریکی توی صورتم خشکیده  کبودی کم رنگی کنار شقیقه بود. دیگرهیچ وقت به قبرستان قدم نگذاشتم.هرروز که میگذرد از خودم میپرسم ایا هاجر خودش را زنده به گور کرد.که دیگر پیدایش نشد یانه من خاب خابه به سرم زده .اگر به مامورا چیزی میگفتم اول خودم را بازداشت میکردند و بعدتا اخرین قطره شیری که از پستان مادرمک زده ام  بیرون نکشند رهایم نمی کردند.حالا هم  به مرگ فکر می کنم .هاجر چگونه توانست اینکار را بکند؟چرا؟ شاید دلیلی داشته که من نمی دانستم شاید هم نه............