تبليغاتX
گل سفید

پنجشنبه بیستم فروردین 1388

                                                           دایناسور

مردگفت:از چی فرار میکنی؟

زن گفت:من؟

مردپاکت سیگارش رااز جیب پیرهنش بیرون اورد.دوانگشتی بهش ضربه زد.یک نخ سیگارجدا کرد.

:شگفت انگیزی میفهمی؟پاکت راانداخت روی میز.

زن گفت:چی میگی؟وبه دستهای مردنگاه کرد.رگهایش بیرون زده بودند..

:یکماه گذشته چقدی خونه بودی؟

زن حرفی نزد.به پاکت سیگار نگاه کرد.

مردگفت:توعوض شدی .بعدسیگارراگذاشت لای لبهاوباهمان حالت گفت:حالیته؟کبریت زدوصورت رابرد طرف اتش.

زن گفت:بایه مسافرت؟

مرد دود سیگاررابردتوی سینه:همین؟

زن روی مبل جابجاشدوگفت:عروسی منظورته؟وبه مردنگاه کردکه به طرف لامپ دود میداد بیرون .

:ادامه بده.

زن صورتش راخاراندوگفت:داری اعتراف میگیری؟

مرددستش رامشت کرد.بردبالا.کوبید روی میزگفت: لامصب زن و شوهریم.

زن گقت:چراهمیشه مسائلو گنده میکنی؟پاچه شلوارش رازدبالا.پایش راخاراند.

:من؟تامدتی هیچکدامشان حرفی نزد.

زن گفت:باید فضاروعوض کنیم.ایستاد روبروی مرد.شروع کردبه تکان دادن دست وپایش.

مردگفت :مواظب باش .چیکارمیکنی؟

:میخوام برقصم.

: بابا دست بردار.اون چندروزعروسی همین کاروکردی؟

:اره.یارومیگفت بایدباخودت هماهنگ باشی.

:تودیونه ای.

زن نفس نفس زد.گفت :حسودیت میشه عروسی نیومدی؟

:این چیزا وقت تلف کردنه.

:منم اول اینجوری فکر میکردم.

مرد گفت:هوای تلویزیونو داشته باش

زن گردنش را چرخاند.مردگفت:سرت گیج میره.نگی نگفتی؟

زن پیچ وتابی به کمرش داد

:یه چیزمیشکنی.خرج رودستمون میزاری.

:یارومیگفت ادم بدون رقص مرده متحرکه.

مرد بلندشد.دستهای زن راگرفت: خسته شدم. بسه

زن نفس نفس میزد:متاسفم... توهم...بایدازجایی...شروع کنی. مرد خندید

زن دست وصورت راشست وبا حوله خشک کرد.گفت:اگه میخای زنده بمونی بایدازجایی شروع کنی.

:پناه بر خدا

زن لیوانی اب خورد.نشست روی مبل.مرد دماغش رابرد نزدیک هیکل زن.گفت: بو.

زن دوش گرفت.خودش راکاملن خشک کرد.برگشت توی هال.گفت:به چی فکرمیکنی؟

مرد گفت:یادقصه ای افتادم.

روزگاری یه دخترک همیشه میرفت تواتاق. در رو خودش می بست.کتاب میخوند.پدرکه  ازکاربرمیگشت غذایی درست میکرد.

دوباره میرفت توی همون اتاق.یهو غولی ازاسمون اومد و دخترک روباخودش برد به سرزمین دیگه ای .اونجا پرازشیرینی واب نبات بود.خوردوخوردتاقیافه اش عوض شد.وقتی به خونه برگشت دیگه کسی اونونمیشناخت.

:بازمیخوای حال گیری کنی؟

مردگفت:منظورم چیزدیگه ایه.

:بگو.چی؟زن بلندشده بودوکش تنبانش رامرتب میکرد.بازهم نشست.

مرد لبخندزد:گربه خانگی دیدی؟

زن  یک پایش راانداخت روی پای دیگرش.گفت:منظور؟

مرد خندید

زن گفت :خودتی

:مواظب باش

:اول خودت شروع کردی.اون دفعه هم گفتی دیونه چیزی نگفتم.

مردگفت:اخه قبلن جایی نمیرفتی

زن گفت:حالا میرم.

مرداخرین پک رابه سیگاری که روشن کرده بودزد وگفت:همین دیگه همین.بعدهم فیلتر سیگارراتوی زیرسیگاری له کرد

زن گفت :همین چی؟گوشش را خاراند

:پوست انداختی.نگاهی به زن انداخت .اخمهایش رابرده بودتوی هم.گفت:براچی اون عکسوچسبوندی به دیوار؟

:اتاق خودمه

مردپاکت سیگار راهل دادروی میز.ازان طرف افتاد:حالموبهم میزنه.

:یادگارتورمسافرتیه

:پس طبیعت خداچی؟گل.درخت.دریاحتی کویر

زن گفت:حالا

مردگفت:کدوم عاقل عکس یه جنازه روعلم میکنه؟

زن بلندشد.رفت دستشویی.روی سنگ مستراح نشست.سیفون دستشویی راکشید.

مردسماوررا روشن کرد.شعله اش راهم تنظیم کرد.صدای قلقلش بلندشد.بخارازسماورزدبیرون.چای درست کرد.دوتالیوان دسته دارگذاشت روی سینی.چای پرشان کرد.پشت دراتاق زن ایستادوگفت:چای لب سوز

تلویزیون راروشن کرد.گوینده درموردزندگی ماهیها حرف زد.ماهیهانمیتوانندمثل ادمهابیرون اب زندگی کنند.چندتاماهی هم نشان داد.تلویزیون راخاموش کرد.انگشت سبابه راکرد توی چای.داد زد:خونه دار بچه دارازدهن افتاد.

زن از اتاق بیرون امد.مرد به چشمهایش نگاه کرد.گفت :چی شده؟

زن گفت: حساسیته.به لیوان دست زدگفت:سرد.مرد گفت:داغه.زن سینی رابردوچای دوتا لیوان را عوض کرد.بعدهم اوردشان.بخاراز لیوانهابالا میرفت.زنگ دربه صدادرامدمرددررابازکرد.یک نفرپشت دربود.باهم حرف زدند.زن گفت: کی بود؟مرد گفت:ادرس یه نفر روپرسیدندنمیدونم چی چی. زن گفت:اپارتمان شلوغیه. مردگفت:شامو چیکار کنیم؟زن گفت:بریم بیرون؟مرد به ساعت نگاهی انداخت وگفت:این وقت شب؟

:خوش میگذره.

مردبازهم به ساعت نگاهی انداخت.زن گفت:خوش میگذره.جون من.شال وکلاه کردند.رفتند بیرون.وقتی برگشتند زن گفت:زوداومدیم. شال ر اازگردن مردباز کرد.گفت:واقعن سردبود؟مردگفت:زمستونه زمستون.زن گفت:عوضش حال داد.نه؟مردهمیتطورنگاه کرد. کت اش رابردداخل اتاق انداخت به چوب رختی .وقتی هم برگشت همینطور نگاه کرد.زن گفت:زبونتو بستن؟ مردگفت:گلوم خارش داره.میفهمی؟   زن گفت:چی؟.مردگفت:نمیدونستی هوای سردبدترش میکنه؟.زن گفت: نگفتی؟دکمه های مانتویش رابا زکرد. مردگفت:خاطرتو.زن لبخند زد.رفت طرف اشپزخانه.مردگفت:چکارمیکنی؟ زن گفت :مگه چای نمیخوای؟ مردگفت:میخندی؟ زن سماورراروشن کرد.گفت: سینمایی حرف زدی. ادا دراورد:بخاطر..تو.مرد کبریت زد.چوب کبریت اتش نگرفت.دوباره زد.سیگارش راگیساند.گفت:به .چندکام پیاپی ازسیگار گرفت.دودش را نداد بیرون .زن ازلای پرده توری دید دودازدهان ودماغ مرد میزند بیرون .دادزداتیش گرفتی.ازاشپزخانه امد بیرون. استینهایش بالابود.چون دستهایش خیس بودند.مردگفت:یاد یه نفرافتادم.

:یه نفر؟

:دوستم.همیشه میترسید اتفاقی بیفته.زن گفت:اتفاقی افتاد؟

:نفهمیدم. زن دست به شانه مردگذاشت:نفهمیدی؟

مردگفت:اره.چون دیگه هیچ وقت ندیدمش.زن نشست.گفت:دلخوری؟مردنگاهی به پاکت سیگارانداخت.خالی بود.انگشت کرد تویش.

:عوض شدی؟دیگه کتاب نمیخونی؟

:شایدبعدن طوردیگه بشم

مردگفت:عجیبه

زن کش مویش راباز کرد.گفت:بازم بگو.بعدهم به مرد نگاه کرد.

مردگفت توبگوچی شده؟زن کش مورابادو انگشت کشید.گفت:باقصه هات زندگیموبهم ریختی.

:چندتاقصه گفتم تاحالا؟ زن گفت:قصه پدرت.چطوری مرد.

مردگفت:کوچولو بودم.

پیرمرد بابچه اش تنها زندگی میکرد.شب بارون زیادی بارید.صبح اهالی دیدند سقف خانه پایین امده.پنجه دست پیرمرد بیرون بود.

:مگه این قصه چی داشت؟ زن یقه پیرهن صورتی اش راباز کرد.گفت:همون شب خواب دیدم یه دایناسور دنبالمه.

گفت:دیگه هیچ وقت خوابشو ندیدم. اما تاحالا یکبارنشده فراموشم بشه

گفت:ازهمون وقت تا حالا دارم کاری میکنم خواب از یادم بره.هرشب سرمو به بالش میزارم فکرمیکنم دارم به دامش می افتم.

مرد خندید:اصلن دایناسوری وجود نداره

:ولی من میترسم

:میخوای همینجوری ادامه بدی؟

:راه دیگه ای هم هست؟

:رمال که نیستم.

:پس بزار بخندم.برقصم گریه کنم.بدوم.شبگردی کنم.لباس مردونه بپوشم....

مرد گفت:داد نزن.کنترل تلویزیون را پرت کرد.

زن یکقدم عقب گذاشت.گفت:میخوام شادباشم .چیکارم داری؟صورتش دم کرده بود.رفت دستشویی.شلوارش راکشیدپایین.نشست روی سنگ مستراح.وقتی سیفون دستشویی راکشید مرد روی مبل نشسته بود.داشت به چیزی فکر میکرد.